حكيم ابوالقاسم فردوسى

843

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بداريم بر تو همين تاج و تخت * به چيزى گزندت نيايد ز بخت و گر كند باشى بپيش آمدن * ز كشور سوى شاه خويش آمدن ز چيزى كه باشد طرايف بچين * ز زرّينه و اسپ و تيغ و نگين هم از جامه و پرده و تخت عاج * ز ديباى پر مايه و طوق و تاج ز چيزى كه يا بى فرستى بگنج * چو خواهى كه از ما نيايدت رنج سپاه مرا باز گردان ز راه * بباش ايمن از گنج و تخت و كلاه چو سالار چين زان نشان نامه ديد * برآشفت و پس خامشى برگزيد بخنديد و پس با فرستاده گفت * كه شاه ترا آسمان باد جفت بگوى آنچ دانى ز گفتار اوى * ز بالا و مردى و ديدار اوى فرستاده گفت اى سپهدار چين * كسى چون سكندر مدان بر زمين به مردى و رادى و بخش و خرد * ز انديشهء هر كسى بگذرد به بالاى سروست و با زور پيل * ببخشش بكردار درياى نيل زبانش بكردار برّنده تيغ * بچربى عقاب اندر آرد ز ميغ چو بشنيد فغفور چين اين سخن * يكى ديگر انديشه افگند بن بفرمود تا خوان و مى خواستند * بباغ اندر ايوان بياراستند همى خورد مى تا جهان تيره شد * سر ميگساران ز مى خيره شد سپهدار چين با فرستاده گفت * كه با شاه تو مشترى باد جفت چو روشن شود نامه پاسخ كنيم * بديدار تو روز فرّخ كنيم سكندر بيامد ترنجى بدست * ز ايوان سالار چين نيم مست چو خورشيد بر زد سر از برج شير * سپهر اندر آورد شب را به زير سكندر بنزديك فغفور شد * از انديشهء بد دلش دور شد بپرسيد زو گفت شب چون بدى * كه بيرون شدى دوش ميگون بدى از ان پس فرمود تا شد دبير * بياورد قرطاس و مشك و عبير مران نامه را زود پاسخ نوشت * بياراست قرطاس را چون بهشت نخست آفرين كرد بر دادگر * خداوند مردى و داد و هنر خداوند فرهنگ و پرهيز و دين * از و باد بر شاه روم آفرين رسيد اين فرستادهء چرب‌گوى * هم آن نامهء شاه روم آفرين سخنهاى شاهان همه خواندم * و زان با بزرگان سخن راندم ز داراى داراب و فريان و فور * سخن هرچ پيدا بد از رزم و سور كه پيروز گشتى بريشان همه * شبان بودى و شهرياران رمه تو داد خداوند خورشيد و ماه * به مردى مدان و فزون سپاه چو بر مهترى بگذرد روزگار * چه در سور ميرد چه در كارزار چو فرجامشان روز رزم تو بود * زمانه نه كاهد نخواهد فزود تو زيشان مكن كشّى و برترى * كه گرز آهنى بىگمان بگذرى كجا شد فريدون و ضحّاك و جم * فراز آمد از باد و شد سوى دم من از تو نترسم نه جنگ آورم * نه بر سان تو باد گيرد سرم كه خون ريختن نيست آيين ما * نه بد كردن اندر خور دين ما